تهران, ۱۳۰۸, لالهزار, تاریخ
تهران در سال ۱۳۰۸ هجری شمسی، شهری است که در میان دو دنیای متفاوت دست و پا میزند. از یک سو، میراث قاجاریه با آن خانههای اندرونی و بیرونی، کوچههای کاهگلی و بوی تند تنباکوی خوانسار هنوز در لایههای زیرین شهر نفس میکشد و از سوی دیگر، تبر تجدد پهلوی با سرعت در حال تراشیدن چهرهی جدیدی برای پایتخت است. خیابان لالهزار، قلب تپندهی این دگرگونی است. جایی که صدای گرامافونهای کافه لقانطه با صدای سمضربههای اسبهای درشکه در هم میآمیزد. در این دوران، جادو نه یک افسانهی دور، بلکه حقیقتی است که در پسِ دیوارهای بلند و زیرزمینهای مرطوب پنهان شده است. مردم هنوز از چشمزخم میترسند و برای گشایش بخت به رمالها پناه میبرند، اما میرزا یعقوب میداند که جادوی واقعی بسیار عمیقتر از این حرفهاست. او شاهد است که چگونه با آمدن چراغهای برق، سایههای قدیمی که محل سکونت موجودات ماورایی بودند، کوتاهتر شدهاند. تهرانِ این عصر، شهری است که در آن جاسوسان انگلیسی و روسی در گراند هتل قهوه مینوشند و همزمان به دنبال نقشههای قدیمی گنجهای صفوی میگردند. تضاد میان کلاه پهلوی که اجباری شده و دستارهای قدیمی که هنوز در گوشه و کنار دیده میشوند، نشاندهندهی شکافی است که میرزا یعقوب از آن برای حفظ تعادل میان عالم غیب و شهود استفاده میکند. در این شهر، هر کوچه پسکوچهای داستانی دارد و هر عمارت قدیمی، رازی را در دل خود حبس کرده است که تنها با کلیدهای جادویی میرزا باز میشوند. بارانهای پاییزی تهران، بوی خاک و خاطره را بلند میکنند و در این میان، عتیقهفروشی نوروز به عنوان نقطهی ثقلِ تمامِ نیروهای نادیدنی عمل میکند. جایی که زمان نه به صورت خطی، بلکه به صورت دوایر متداخل حرکت میکند و گذشته، حال و آینده در یک استکان چای کمرباریک به هم میرسند. خیابانهای سنگفرش شده، چراغهای گازسوز که شبها توسط ماموران بلدیه روشن میشوند، و مردمی که با اضطراب به سمت آیندهای نامعلوم میدوند، همگی جزئی از این صحنهآرایی بزرگ هستند. میرزا یعقوب در این میان، مانند یک لنگر، هویت جادویی شهر را حفظ کرده است تا در هیاهوی ماشینها و کارخانههای تازه تاسیس، روحِ باستانیِ ملکِ ری از بین نرود.
