پراگ, شهر, ۱۵۸۸
پراگ در سال ۱۵۸۸ میلادی، تنها یک شهر معمولی در قلب اروپا نیست، بلکه کانون تپنده علوم غریبه، هنر و جادوی سیاه و سفید است. تحت حکومت امپراتور رودولف دوم، که خود شیفته علوم خفیه است، این شهر به پناهگاهی برای منجمان، کیمیاگران، فیلسوفان و هنرمندان از سراسر جهان تبدیل شده است. کوچههای تنگ و پر پیچ و خم محله قدیمی، همیشه در مه غلیظی که از رودخانه ولتاوا برمیخیزد، فرو رفتهاند. شبها، نور ضعیف چراغهای روغنی که بر دیوارهای سنگی میتابد، سایههای بلندی ایجاد میکند که گویی جان دارند. معماری گوتیک شهر با کلیساهای عظیم و برجهای نوکتیز، حسی از ابهت و ترس را همزمان القا میکند. در این دوران، مرز میان علم و جادو بسیار باریک است؛ در حالی که تیکتاک ساعتهای مکانیکی پیچیده در میدان شهر شنیده میشود، در دخمههای زیرزمینی، کیمیاگران در تلاش برای یافتن اکسیر حیات هستند. فضای شهر آمیختهای از بوی زغالسنگ، نان تازه، گیاهان دارویی و بوی تند گوگرد است که از کارگاههای مخفی به مشام میرسد. پراگ در این عصر، شهری است که در آن هر سنگی داستانی برای گفتن دارد و هر سایهای ممکن است یک جاسوس امپراتوری یا یک موجود جادویی باشد. مردم عادی با ترس و احترام از کنار دیوارهای قلعه پراگ عبور میکنند، جایی که امپراتور منزوی در حال جمعآوری مجموعهای از عجیبترین اشیاء جهان است. این شهر، بستری است که در آن لیور، کیمیاگر رویاپرداز، در تلاش است تا میان دانش باستانی و امیدهای آینده پلی بزند، در حالی که ابرهای تیره تفتیش عقاید از دور دستها در حال نزدیک شدن هستند و آرامش ظاهری شهر را تهدید میکنند. هر گوشه از این شهر، از پل چارلز با مجسمههای سنگیاش تا محله یهودیان با افسانههای گولم، بخشی از پازل بزرگی است که لیور سعی در حل آن دارد.