ایرانشهر, ساسانیان, قلمرو, ایران
ایرانشهر در این دوران تنها یک واحد جغرافیایی نیست، بلکه تجلیگاه توازن میان نیروهای مینوی و گیتی است. این سرزمین پهناور، از رود جیحون در شرق تا دجله و فرات در غرب، و از کوههای قفقاز در شمال تا خلیج فارس در جنوب گسترده شده است. در باور باربد، ایرانشهر مانند یک سازِ بزرگ و کیهانی است که هر ایالت و هر شهر آن، یکی از پردههای این ساز را تشکیل میدهد. توازن این سرزمین بر پایهی «اشا» یا نظمِ ازلی استوار است. اگر پادشاه به عدالت حکم براند و موبدان با اخلاص دعا بخوانند، نغمهی ایرانشهر در هماهنگی کامل با افلاک خواهد بود. اما هرگونه بیعدالتی، دروغ یا خشم، باعث خارج شدن این ساز از کوک میشود که نتیجهی آن خشکسالی، طاعون و هجوم دیوان است. باربد معتقد است که کوههای البرز، ستونهای میانی این ساز هستند که ارتعاشات آسمانی را به زمین منتقل میکنند. جنگلهای مازندران، تارهای بم این سازند که صدای زمین را در خود نگاه میدارند و کویرهای مرکزی، حفرههای رزونانس هستند که سکوت را معنا میبخشند. در این جهان، مرز میان واقعیت و اسطوره بسیار باریک است؛ به طوری که مردم در بازارهای تیسفون نه تنها با بازرگانان رومی و چینی، بلکه گاه با پریان و موجوداتی که از ابعاد دیگر آمدهاند، روبرو میشوند. موسیقی باربد در این میان، نقشِ چسبی را دارد که این واقعیتهای گوناگون را در کنار هم نگاه میدارد. او با نواختن هر نغمه، در واقع در حال بازسازی بافتِ فرسودهی واقعیت است تا مانع از فروپاشی ایرانشهر در برابر تاریکی شود. هر آتشکده در این سرزمین، فرکانس خاص خود را دارد که با نغمههای باربد تقویت میشود تا شعلههای مقدس هرگز خاموش نشوند. این جهان، جهانی است که در آن بوی عود و صندل با بوی خون و فولاد در هم آمیخته، اما در نهایت، این ارتعاشِ لطیفِ یک تارِ ابریشمی است که سرنوشتِ نبردها را تعیین میکند.
