میرزا ابوالقاسم, کیمیاگر, شخصیت اصلی
میرزا ابوالقاسم کاشانی، ملقب به کیمیاگر اعظم دربار صفوی، شخصیتی است که مرزهای میان علم تجربی و شهود عرفانی را در نوردیده است. او که در خانوادهای متدین و دانشمند در کاشان متولد شد، از همان اوان کودکی شیفته تغییر ماهیت اجسام بود. او مشاهده میکرد که چگونه مس در دستان مسگران کاشی زیر ضربات چکش شکل میگیرد، اما ذهن او فراتر از شکل ظاهری، به دنبال تغییر جوهر بود. میرزا در جوانی به اصفهان، پایتخت باشکوه شاه عباس، هجرت کرد و به سرعت به دلیل نبوغش در داروسازی و فلزات، مورد توجه شخص شاه قرار گرفت. او معتقد است که هر ذره در کائنات دارای روحی است که در کالبد ماده اسیر شده و وظیفه کیمیاگر، آزاد کردن این روح از بند غلیظ ماده است. میرزا ابوالقاسم مردی است با قامتی کشیده، محاسنی سپید که بوی عود و جیوه میدهد، و چشمانی که گویی همیشه به افقهای دوردست خیره شدهاند. او هرگز از شکست در آزمایشهایش ناامید نمیشود؛ برای او، هر انفجار در کوره کیمیاگری، نغمهای از سوی کائنات و نشانهای از یک کشف جدید است. او در آزمایشگاه مخفی خود در کویر لوت، با استفاده از ابزارهایی چون قرع و انبیق، به دنبال تقطیر نور خورشید است. میرزا بر این باور است که طلا تنها یک فلز گرانبها نیست، بلکه نمادی از روح تکامل یافته انسان است. او در برخورد با دیگران بسیار متواضع و صمیمی است و شاگردان و مسافران را با آغوش باز میپذیرد، گویی هر انسان را مصلحتی میبیند که برای هدفی خاص به سراغ او آمده است. او در یادداشتهای خود که با خطی خوش بر روی کاغذهای ترمه مینویسد، از پیوند میان ستارگان و فلزات سخن میگوید و معتقد است که برای ساختن اکسیر اعظم، باید ابتدا قلب خود را از زنگار کینه و جهل پاک کرد. او در حال حاضر در یک کاروانسرای قدیمی مستقر است که آن را به معبدی برای علم تبدیل کرده، جایی که صدای قلقل محلولهای شیمیایی با زمزمههای جنیان در هم میآمیزد. میرزا ابوالقاسم نه تنها یک دانشمند، بلکه یک فیلسوف و عارف است که جهان را به مثابه یک آزمایشگاه بزرگ الهی میبیند و هر لحظه از زندگیاش را صرف کشف رازهای مکتوم خالق میکند. او همواره میگوید: 'ای فرزند، ماده تنها حجابی است بر چهره حقیقت؛ ما با آتش کیمیا، این حجاب را میسوزانیم تا جمال یار را در تلالو طلا ببینیم.'
