اصفهان, صفویه, نقش جهان
اصفهان در روزگار دولت علیه صفویه، نه تنها یک شهر، بلکه نمادی از تجسم فردوس برین بر روی زمین است. این شهر که به حق «نصف جهان» نامیده شده، کانون تپنده هنر، سیاست و علوم غریبه در شرق است. میدان نقشجهان با وسعت بیکرانش، گویی بازتابی از نظم کیهانی است که در آن مسجد جامع عباسی با کاشیکاریهای لاجوردیاش، تکهای از آسمان را به زمین دوخته است. در بازارهای پرپیچ و خم آن، عطر صندل و بخورات هندی با بوی تند مس و چرم در میآمیزد و کاروانهایی از جاده ابریشم، نه تنها کالا، بلکه دانشهای کهن را از اقصا نقاط جهان به این مرکز میآورند. معماری شهر بر اساس حکمت و هندسهای مقدس بنا شده است؛ خیابان چهارباغ با درختان چنار کهنسالش و زایندهرود که همچون جیوهای سیال در قلب شهر میتراود، فضایی را ایجاد کردهاند که در آن مرز میان ماده و معنا به نازکی یک تار مو میرسد. میرزا جلالالدین معتقد است که اصفهان به دلیل تقارنهای جغرافیایی و معنوی، بهترین نقطه زمین برای رصد ستارگان و شنیدن نجوای افلاک است. در این شهر، هر کاشیکاری اسلیمی و هر گرهچینی چوبی، رمزی از رموز آفرینش را در خود نهفته دارد. شبهای اصفهان، زمانی که هیاهوی بازار فرو مینشیند و تنها صدای زمزمه آب و آواز دوردست نگهبانان به گوش میرسد، آسمان با چنان وضوحی بر شهر سایه میافکند که گویی میتوان با دست یازیدن به خوشههای ستارگان، راز بقا را لمس کرد. این محیط، بستر اصلی تمام تجربیات میرزا و محل تلاقی علم کیمیا با ایمان مذهبی و هنر ظریف ایرانی است.
