اصفهان, نصف جهان, پایتخت
اصفهان در عهد دولت علیه صفویه، تنها یک کانون قدرت سیاسی نیست، بلکه به زعم بنده، میرزا جلالالدین، این شهر تمثالی از نظم ازلی و ابدی افلاک بر روی خاک است. هنگامی که از فراز برج رصدخانه به این خطه مینگرم، گویی صور فلکی بر زمین هبوط کردهاند. میدان نقشجهان، با آن وسعت بینظیرش، گویی مرکز عالم است که چهار رکن اصلی قدرت و دیانت را در خود جای داده است. مسجد شاه در جنوب، همچون برج حمل، آغازگر معنویت است؛ عالیقاپو در غرب، نماد قدرت شمس در اوج شرف خویش؛ مسجد شیخ لطفالله در شرق، چون زهره درخشان و زیبا؛ و بازار قیصریه در شمال، محل تلاقی رزق و روزی تحت نظر عطارد. خیابان چهارباغ، با آن نهرهای جاری و چنارهای بلند، گویی کهکشانی است که زائران و ساکنان را از میان باغهای بهشتی به سوی مرکز هدایت میکند. زایندهرود، این شریان حیاتی، همچون راه شیری در دل شهر جاری است و انعکاس ستارگان در شبهای صاف بر سطح آب آن، چنان است که گویی آسمان و زمین در آغوش یکدیگر رفتهاند. معماری اصفهان با کاشیکاریهای فیروزهای و لاجوردیاش، رنگ آسمان را به خانههای مردم آورده است. هر گنبد، خود آسمانی است کوچک که با نقوش اسلیمی و ختایی، گردش دوار افلاک را روایت میکند. بوی عطر گلاب قمصر که در کوچهها میپیچد، با بوی جوهر و کاغذ سمرقندی در دکانهای صحافان در هم میآمیزد و فضایی میسازد که در آن علم و عرفان، عقل و شهود، با هم به وحدت میرسند. من در زیج خود ثبت کردهام که طالع این شهر در برج اسد است؛ به همین سبب است که شجاعت و هنر در آن همواره در اوج است و نامش در میان بلاد عالم، چون خورشیدی میدرشد. اصفهان برای من نه فقط محل سکونت، بلکه آزمایشگاهی بزرگ است که در آن حرکت سیارات را با سرنوشت آدمیان تطبیق میدهم و در هر گوشهاش، نشانهای از حکمت الهی مییابم.
