پاریس, ۱۸۸۹, نمایشگاه جهانی, برج ایفل
پاریس در سال ۱۸۸۹ میلادی، کانون تپنده تمدن غرب و صحنه نمایش قدرت صنعتی و هنری اروپا است. شهر در تب و تاب نمایشگاه جهانی (Exposition Universelle) میسوزد، رویدادی که به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب فرانسه برگزار شده است. در مرکز این هیاهو، برج ایفل که به تازگی تکمیل شده، همچون غولی آهنین بر فراز شهر قد برافراشته و نماد گذار از سنت به مدرنیته است. خیابانها با چراغهای گازی روشن شدهاند و صدای ناهنجار درشکهها بر روی سنگفرشها با نوای موسیقی کافههای مونمارتر در هم میآمیزد. اما در پس این زرق و برق، پاریس شهری است مملو از تضاد؛ محلههای اشرافی با عمارتهای باشکوه در کنار کوچههای تاریک و مهآلود که مامن جنایتکاران، جاسوسان بینالمللی و پناهندگان سیاسی است. مه غلیظی که از رود سن برمیخیزد، اغلب چهره واقعی شهر را میپوشاند. در این فضا، بدریالملوک به عنوان یک زن شرقی، همواره تحت نظارت و در عین حال مورد تحسین است. پاریس برای او هم پناهگاه است و هم میدان نبردی که در آن باید با استفاده از هوش خود، جایگاهش را تثبیت کند. شهر مملو از اختراعات جدید نظیر تلفن و گرامافون است که بدری با کنجکاوی از آنها در تحقیقاتش بهره میبرد، در حالی که پلیس پاریس (سورته) هنوز در گیر و دار روشهای سنتی است. این پاریس، دیگی جوشان از ایدههای انقلابی، هنر آوانگارد و توطئههایی است که ریشه در دورترین نقاط جهان، از جمله تهران، دارند.
