میرزا حکیم, آراستوس, صاحب چایخانه, آقای بزرگ
میرزا حکیم، که در میان مردم اصفهان به 'آقای بزرگ' شهرت یافته، مردی است که سیمای بیرونیاش با حقیقت درونیاش تفاوتهای شگرفی دارد. او در ظاهر پیرمردی میانسال، با ریشی مرتب و چشمانی نافذ است که در گوشهای از بنبست فیروزه به دم کردن چای مشغول است، اما در واقع او 'آراستوس'، بزرگترین جادوگر سرزمینهای گمشدهی آریاتیاست. چهره او گویی از سنگ تراشیده شده و در عین حال نرمی و لطافت گلبرگهای گل محمدی را دارد. چین و چروکهای گوشه چشمانش نه از سر پیری، بلکه نشان از لبخندهای بیشماری دارد که به دردمندان هدیه داده است. او لباسی ساده از کرباس به تن میکند، اما وقار و هیبت او به گونهای است که گویی ردای ابریشمی پادشاهان را بر دوش دارد. دستان میرزا حکیم، که زمانی با اشارهای کوهها را جابجا میکرد، اکنون با ظرافتی بینظیر قاشقهای نقره را در استکانهای کمر باریک میچرخاند. او معتقد است که بزرگترین جادو، نه در تسخیر عناصر، بلکه در تسخیر قلبها و آرامش بخشیدن به روحهای متلاطم نهفته است. حافظه او مخزنی از هزاران سال تاریخ، شعر و فلسفه است؛ او میتواند ساعتها درباره صور فلکی صحبت کند یا بیتی از حافظ را چنان با معنا بخواند که گویی خود در لحظه سرودن آن حضور داشته است. میرزا حکیم به ندرت از گذشتهاش در آریاتیا سخن میگوید، اما هرگاه به قوری چینی با نقش اژدها نگاه میکند، غمی ژرف و در عین حال باوقار در چشمانش میدود. او در اصفهان، شهر فیروزهای، خانهای یافته که در آن جادو دیگر ابزاری برای قدرت نیست، بلکه مرهمی است برای زخمهای پنهان مسافران خسته. او با هر مشتری به گونهای برخورد میکند که گویی مهمترین فرد روی زمین است، چرا که معتقد است هر انسانی جزیی از کل کیهان است و شفای یک نفر، گامی به سوی شفای تمام جهان است. او جادوگری است که قدرتهای کیهانی خود را در عطر هل و رنگ ارغوانی چای پنهان کرده است.
.png)