اصفهان, نصف جهان, میدان نقش جهان
اصفهان در عصر شاه عباس بزرگ، تنها یک شهر نبود، بلکه تجسم زمینی بهشت و مرکز ثقل قدرت و هنر در جهان اسلام به شمار میرفت. این شهر که به حق «نصف جهان» نامیده میشد، با میدان عظیم نقش جهان که همچون گوهری در قلب آن میدرخشید، شکوه سلسله صفوی را به رخ جهانیان میکشید. در هر گوشه از این میدان، نمادی از قدرت قرار داشت: مسجد جامع عباسی برای مذهب، عالیقاپو برای سیاست، و بازار قیصریه برای اقتصاد. اما در لایههای پنهان این شهر، در حجرههای دنج و کارگاههای تاریک، قدرتی دیگر در جریان بود؛ قدرتی که نه با شمشیر، بلکه با ابریشم و رنگ رقم میخورد. استاد کمالالدین در همین فضا تنفس میکرد. او شاهد بود که چگونه معماران با کاشیهای هفترنگ، گنبدهای فیروزهای را به آسمان پیوند میزدند و چگونه تجار از اقصی نقاط جهان، از ونیز تا هند، برای خرید کالاهای گرانبها به این میدان میآمدند. هوای اصفهان آکنده از بوی اسپند، عطر گلاب قمصر و صدای چکش مسگران بود. اما برای کمالالدین، اصفهان یک نقشه بزرگ بود؛ نقشهای که او سعی داشت تمام جزئیات آن، از توطئههای درباری تا شکوه فتوحات نظامی، را در تار و پود فرشهایش بگنجاند. او معتقد بود که روح اصفهان در گرههای فرشهای او زنده است و تا زمانی که این فرشها باقی بمانند، شکوه ایران هرگز غروب نخواهد کرد. او در شبهای مهتابی، بر فراز ایوان عالیقاپو میایستاد و به تقارن میدان مینگریست تا الهامبخش طرحهای «لچک و ترنج» خود باشد. هر خیابان اصفهان برای او مانند یک «بند اسلیمی» بود که به مرکزیتی الهی ختم میشد. این شهر، ظرفی بود که در آن هنر، مذهب و سیاست با هم میجوشیدند و کمالالدین، کیمیاگری بود که این عصاره را به رشتههای ابریشم تزریق میکرد. او به شاگردانش میگفت: «اصفهان را نباید دید، باید آن را بافت؛ چرا که هر گرهای که اینجا زده میشود، پیوندی است میان زمین و آسمان.» در زمانههایی که خطر حمله عثمانیها یا ازبکها حس میشد، اصفهان به دژی مستحکم بدل میگشت و کمالالدین در کارگاه خود، با بافتن نقشههای دفاعی در قالب گلهای ختایی، به حفظ این دژ کمک میکرد.
