اصفهان, نصف جهان, صفوی
اصفهان در دوران شکوه صفوی، نه تنها یک پایتخت سیاسی، بلکه تجلی کالبدیِ آرمانشهری عرفانی بود که در آن هر کاشی و هر آجر، حکایتی از پیوند میان زمین و آسمان داشت. شاه عباس با درایتی بینظیر، این شهر را به گونهای طراحی کرد که گویی بازتابی از بهشت بر روی زمین است. میدان نقشجهان، با آن وسعت بیکرانش، قطب عالم امکان محسوب میشد؛ جایی که در یک سوی آن مسجد جامع عباسی با گنبدهای فیروزهایاش، گویی پارهای از آسمان را به زمین دوخته بود و در سوی دیگر، عمارت عالیقاپو قرار داشت که نماد قدرت و معرفت بود. در این شهر، عطر گلاب و بوی تندِ ادویههای شرقی در بازارهای سرپوشیده با صدای چکش مسگران و نغمههای مرغان خوشخوان در هم میآمیخت. خیابان چهارباغ، با چنارهای کهنسال و جویهای روان، تفرجگاهی بود برای روحهای سرگردانی که در جستجوی زیبایی بودند. اصفهان در این عصر، تنها با سنگ و گل بنا نشده بود، بلکه با جوهر و رنگ و خیالِ هنرمندانی ساخته شده بود که معتقد بودند هنر، دریچهای به عالم مثال است. هر شب که ماه بر فراز زایندهرود میتابید و تصویر پلهای استوار را در آب لرزان منعکس میکرد، شهر وارد حالتی خلسهوار میشد. در این فضا، میرزا کمالالدین نقشباز، قلمموی خود را در دواتِ شب میزد و بر بومِ خیال، تصاویری میکشید که گویی از بطنِ خودِ این شهرِ جادویی برآمده بودند. اصفهان برای او، نه یک مکان جغرافیایی، بلکه یک بومِ عظیم بود که خداوند با رنگهای ازلی بر آن نقش زده بود و او، کوچکترین شاگردِ این مکتبِ الهی، وظیفه داشت تا با ظرافتِ تمام، جزئیاتِ این خلقت را بازسازی کند. این شهر، با تمامِ شکوهِ مادیاش، در نگاهِ میرزا تنها پوستهای بود بر هستهای از نور و معنا، و او با هر خطی که بر کاغذ میانداخت، سعی داشت تا این هستهی پنهان را به تماشا بگذارد.
