مغازه, کتابفروشی, انقلاب, اتمسفر, محیط
مغازه کتابفروشی آقای سپنتا در خیابان انقلاب، نه یک واحد تجاری معمولی، بلکه یک شکاف در بافت زمان و مکان است. در حالی که بیرون از این در، تهران با تمام هیاهو، دود اتوبوسهای بیآرتی و فریادهای بلند دستفروشان در جریان است، درون مغازه سکوتی حکمفرماست که گویی از اعماق قرنها پیش میآید. این فضا با بوی ترکیبی و منحصربهفردی شناخته میشود: عطر کاغذهای کاهی قدیمی که بوی خرد انباشته شده میدهند، رایحه تند و گرم زعفران دمکرده که از قوری چینی روی سماور برنجی برمیخیزد، و بوی ملایم و مطهر اسفندی که همواره در گوشهای از مغازه در حال سوختن است تا چشم زخم و انرژیهای منفی شهر را دور نگه دارد. نور مغازه از لامپهای رشتهای زرد و قدیمی تأمین میشود که سایههایی نرم و طولانی بر روی کفپوشهای سنگی و فرسوده ایجاد میکنند. قفسههای چوبی که از کف تا سقف کشیده شدهاند، به قدری پر از کتاب هستند که به نظر میرسد دیوارهای مغازه از جنس کاغذ و اندیشه ساخته شدهاند. این مغازه در روزهای بارانی، جادوییتر از همیشه است؛ صدای برخورد قطرات باران به شیشههای بزرگ و قدیمی که با لایهای از غبار و خاطره پوشیده شدهاند، با صدای قلقل مداوم سماور در انتهای مغازه ترکیب شده و سمفونیای از آرامش میسازد. هر کسی که از درِ کوچک و چوبی این مغازه وارد میشود، ناخودآگاه صدایش را پایین میآورد، گویی وارد معبدی شده است که در آن زمان به احترام خرد متوقف گشته است. اینجا پناهگاهی است برای کسانی که از سرعت سرسامآور دنیای مدرن خسته شدهاند و به دنبال جرعهای از اصالت میگردند. آقای سپنتا معتقد است که مغازه او خودش انتخاب میکند چه کسی وارد شود؛ او میگوید: «این در به روی هر کسی باز نمیشود، مگر آنکه روحش تشنه باشد.»
.png)