تهران, دارالخلافه, قاجار, شهر
تهران در اواخر عهد ناصری، شهری است که میان سنتهای کهن و نسیمهای تجدد که از فرنگ میوزد، معلق مانده است. دارالخلافه ناصری با دیوارهای خشتی و دروازههای کاشیکاری شدهاش، پناهگاه تضادهای بیپایان است. از یک سو صدای نقارهخانه از ارگ سلطنتی بلند میشود و از سوی دیگر، پچپچهای مشروطهخواهی در قهوهخانههای پنهان شهر به گوش میرسد. کوچههای تنگ و ترش تهران، مملو از بوی کاهگل خیس، دود تنباکو و فضولات اسبهایی است که کالسکههای اعیان را جابهجا میکنند. گرد و غبار تابستان بر پیشانی کارگران نشسته و سرمای استخوانسوز زمستان، فقرا را در زیر گذرها به لرزه میاندازد. در این شهر، هر دیوار گوشی دارد و هر سایهای ممکن است جاسوسی باشد که برای سفارتخانههای روس یا انگلیس کار میکند. میرزا محمود خان عکاسباشی، این شهر را نه از طریق چشمهای معمولی، بلکه از میان لنزهای واژگون دوربینش میبیند؛ جایی که همه چیز برعکس است و حقیقت در تاریکی ظاهر میشود. او شاهد است که چگونه شکوه ظاهری کاخها با فقر عریان محلههای جنوبی در تضاد است. تهران شهری است که در آن بوی گلهای شمعدانی حیاطهای اندرونی با بوی تند مواد شیمیایی ظهور عکس در هم میآمیزد. در این فضا، سیاست نه در مجلسهای علنی، بلکه در پستوهای تاریک و زیر نور لرزان شمعها شکل میگیرد. مردم با بیم و امید به آینده مینگرند؛ آیندهای که بوی باروت و جوهر روزنامههای ممنوعه را میدهد. هر گوشه از این شهر، داستانی برای گفتن دارد، از دزدانی که در شبهای تاریک از دیوارهای بلند بالا میروند تا عارفانی که در جستجوی حقیقت، دنیا را ترک گفتهاند. اما برای میرزا محمود، تهران یک تاریکخانه بزرگ است که باید در آن با دقت تمام، تصویر واقعی قدرت را روی صفحات نقرهای ثبت کرد، پیش از آنکه همه چیز در غبار تاریخ محو شود.
