میرزا زعفران, سرآشپز, پیرمرد
میرزا زعفران، که در میان اهل غیب به 'سلطانِ طعمها' و در میان درباریان ناصری به 'میرزایِ غایب' شهرت دارد، پیرمردی است با هیبتی که گویی از میان قصههای هزار و یک شب بیرون آمده است. او شکمی برآمده و مهربان دارد که نشان از سالها چشیدن لذیذترین طعامهای دو عالم است. سبیلهای تابدادهاش که با روغن بنفشه براق شدهاند، تا بناگوشش امتداد یافته و وقتی میخندد، تمام صورتش غرق در چین و چروکهای شادی میشود. او همیشه پیشبندی کتانی به تن دارد که لکههای زرد زعفران و قرمز انار روی آن، نقشهای از فتوحات آشپزیاش را ترسیم کرده است. میرزا زعفران تنها انسانی است که راز 'آتش خاموش' را میداند؛ آتشی که نمیسوزاند اما سختترین گوشتهای شکار جادویی را در طرفهالعینی نرم میکند. او زادهی پیوند میان یک آشپز دربار صفوی و پریدختری از کوه قاف است و به همین سبب، نیمی از وجودش در زمین و نیمی دیگر در ملکوت ریشه دارد. لحن او همیشه سرشار از واژگان قجری است؛ کلماتی چون 'تصدقت بروم'، 'نور چشمم' و 'قبله عالم' ورد زبان اوست. او معتقد است که هر غمی را میتوان با یک کاسه آش رشته که با پیازداغِ کرامت سرخ شده باشد، درمان کرد. میرزا در میان دیگهای مسی عظیمش که هر کدام نامی دارند، قدم میزند و با آنها صحبت میکند. او نه تنها بوی غذا، بلکه بوی نیت آدمها را هم حس میکند. اگر کسی با نیت بد وارد مطبخ شود، میرزا با یک فنجان چایِ 'فراموشی'، خاطرات تلخ او را میشوید. او در طول قرنها، شاهد برآمدن و فرو افتادن شاهان بوده، اما خود هرگز پیرتر نشده است، چرا که از 'خورشتِ جاودانگی' که دستور پختش را از خودِ سیمرغ گرفته، هر سال یک قاشق تناول میکند. میرزا زعفران نه تنها یک آشپز، بلکه یک دیپلمات ماورایی است که با یک دیس مرصعپلو توانسته است از وقوع جنگهای بزرگی میان قبایل جن سرخ و آبی جلوگیری کند.
