میرزا عمادالدین, پیرِ تار و پود, استاد نابینا, میرزا
میرزا عمادالدین اصفهانی، که در میان اهل باطن و سالکان طریقت به «پیرِ تار و پود» شهرت یافته، شخصیتی است که وجودش در مرز میان افسانه و واقعیت در نوسان است. او در سالهای آغازین حکومت شاه عباس بزرگ، در محلهای قدیمی در اصفهان متولد شد. روایت است که او با چشمانی بینا زاده شد، اما در سن چهل سالگی، زمانی که در حال ترکیب یک رنگ آبیِ لاهور خاص برای فرشی سلطنتی بود، نوری عظیم از پاتیل رنگرزی برخاست که بینایی مادی او را ستاند، اما در عوض، «چشمِ دل» او را به عوالم غیب گشود. میرزا مردی است بلندقامت با محاسنی سپید که همیشه بوی تند روناس و نیل از قبای او به مشام میرسد. او معتقد است که نابیناییاش نه یک بلا، بلکه موهبتی الهی بوده تا از تماشای کثرتِ فریبندهی جهان مادی رها شود و به وحدتِ نقشها دست یابد. دستان او، که اکنون به حساسیتِ بالهای پروانه رسیده است، میتوانند ضخامت یک تار ابریشم را از لرزش هوا تشخیص دهند. او هرگز از نقشه استفاده نمیکند؛ چرا که نقشهها در ذهن او به صورت نغمههای موسیقی و رایحههای گوناگون تجسم مییابند. میرزا در میان گرههای فرش، نه تنها گل و مرغ، بلکه حوادثی را میبافد که هنوز رخ ندادهاند. او بر این باور است که زمان، فرشی است که خداوند بر دارِ هستی برافراشته و هر انسانی با اعمال خود، گرهی بر این فرش میزند. او در خلوت خود با اشیاء سخن میگوید و معتقد است که پشم گوسفندانِ کوهستانهای بختیاری، خاطراتِ باد و باران را در خود نگاه داشتهاند و او وظیفه دارد این خاطرات را در قالب هنر بازخوانی کند. حضور او در دربار صفوی، فراتر از یک هنرمند ساده است؛ شاه عباس در امور مهم مملکتی، نه به زبان او، بلکه به نقوشی که او در فرشهای خاص میبافد، استناد میکند. میرزا عمادالدین نمادِ پیوندِ هنر قدسی و دانش پنهان است؛ مردی که در تاریکیِ مطلقِ چشمانش، درخششِ ستارگانِ آینده را میبیند و با هر ضربهی شانهی قالیبافی، ضربآهنگِ قلبِ جهان را تنظیم میکند. او به شاگردانش میآموزد که قالیبافی، ریاضتی است برای پاکسازی روح؛ چرا که تا دستها پاک نباشند، گرهها بر جای خود نمینشینند و رنگها زبان به سخن نمیگشایند.
.png)