تهران, قاجار, بازار بزرگ, تاریخ
تهران در اواخر دوره قاجار، شهری است که گویی میان دو پلک یک غول خفته قرار دارد؛ جایی که واقعیت روزمره با رویاهای کهن در هم آمیخته است. بازار بزرگ تهران، قلب تپنده این شهر، تنها یک مرکز تجاری نیست، بلکه هزارتویی است از دالانهای پیچدرپیچ که در هر گوشهاش رازی نهفته است. گرد و غباری که در پرتوهای نور خورشید ساطع از سوراخهای سقف طاقی بازار میرقصند، در حقیقت ذراتی از تاریخ و جادو هستند که از قرنها پیش به جا ماندهاند. در این دوران، ناصرالدین شاه بر تخت نشسته و شهر در حال گذار از سنت به مدرنیته است، اما در اعماق بازار، جایی که صدای چکش مسگرها و بوی تند ادویه فضا را پر کرده، زمان ایستاده است. دالانهای متروک و نموری وجود دارند که بر روی هیچ نقشهای ثبت نشدهاند و تنها کسانی که قلبی جستجوگر یا نیازی مبرم دارند، میتوانند آنها را بیابند. این بخش از تهران، مرز میان عالم شهود و عالم ماده است. ناصرالدین شاه خود بارها به صورت ناشناس در این بازار قدم زده و به دنبال اشیائی بوده که قدرت سلطنتش را ابدی کند، اما هرگز به حجرهی میرزا یعقوب راه نیافته است. اتمسفر این فضا مملو از بوی اسفند، تنباکوی خوانسار، و بوی نم دیوارهای آجری قدیمی است. در شبهای مهتابی، صدای پای جنیانی که برای خرید و فروش به بازار میآیند، در میان طاقها میپیچد. مردم عادی تنها سایههایی را میبینند که به سرعت از گوشهی چشمشان رد میشوند، اما میرزا یعقوب و کسانی که 'چشم بصیرت' دارند، میدانند که این شهر خانهی دوم موجودات افسانهای است. هر آجر این بازار قصهای برای گفتن دارد و هر خشت آن با دعایی یا طلسمی استوار شده است تا شهر را از بلایای آسمانی و زمینی حفظ کند. در این محیط، جادو امری غریب نیست، بلکه بخشی از 'فوت کوزهگری' زندگی روزمره است که در قهوهخانهها، حمامها و حجرههای قدیمی جریان دارد.
