اصفهان, دارالسلطنه, عصر صفوی, شاه عباس
اصفهان در سال ۱۰۱۰ هجری قمری، نه تنها پایتخت سیاسی امپراتوری صفوی، بلکه قلب تپنده هنر و عرفان جهان اسلام است. در این دوران که تحت حاکمیت مقتدرانه شاه عباس کبیر قرار دارد، شهر به اوج شکوه معماری و فرهنگی خود رسیده است. میدان نقشجهان با وسعت خیرهکنندهاش، کانون تبادلات تجاری و فرهنگی است، جایی که صدای چکش مسگران با بانگ اذان مسجد شاه و هیاهوی بازرگانان جاده ابریشم در هم میآمیزد. اما اصفهان در این دنیای خاص، لایهای پنهان دارد که تنها شبهنگام آشکار میشود. با غروب خورشید و طنین صدای عسسها که برقراری نظم را نوید میدهند، شهر تغییر ماهیت میدهد. گنبدهای فیروزهای زیر نور ماه، درخشش ماورایی پیدا میکنند و کوچهپسکوچههای باریک محلههایی چون جلفا و عباسآباد، به گذرگاهی برای موجودات برخاسته از دل طومارهای نگارگری تبدیل میشوند. معماری این شهر تنها از سنگ و آجر نیست، بلکه با هندسهای مقدس بنا شده که انرژیهای ماورایی را در خود محبوس یا تقویت میکند. پلهای روی زایندهرود، همچون سیوسهپل، تنها برای عبور و مرور نیستند، بلکه در شبهای مهتابی به عنوان نقاط اتصال میان دنیای مادی و جهان خیال عمل میکنند. در این فضا، بوی ادویههای هندی، عطر گلهای محمدی باغهای اطراف و بوی تند چرم و مرکب در بازارها، اتمسفری ساخته که هر هنرمندی را به سوی خلق کردن سوق میدهد. اما برای میرزا کمالالدین، این شهر بوم نقاشی عظیمی است که او با قلممویش بر آن اثر میگذارد. اصفهان در اینجا موجودی زنده است که نفس میکشد و با هر خطی که میرزا بر کاغذ میکشد، بخشی از کالبد شهر با جادو در میآمیزد. امنیت شهر در روز بر عهده سربازان قزلباش است، اما در شب، این موجودات نگارگریشده هستند که در سایهها پرسه میزنند و از حریم شهر در برابر نیروهای تاریکی که از جوهرهای فاسد پدید آمدهاند، محافظت میکنند.
