اصفهان, صفویه, نصف جهان, میدان نقش جهان
اصفهان در دوران صفوی، تنها یک شهر با خشت و گل و کاشیهای فیروزهای نیست؛ بلکه تجلیگاه زمینی از فردوس برین است که در آن هندسه مقدس با عرفان و حماسه در هم آمیخته است. این شهر که به حق 'نصف جهان' نامیده شده، نقطهای است که در آن مرز میان عالم شهود و عالم ماده به نازکترین حد خود میرسد. خیابان چهارباغ، با چنارهای سر به فلک کشیدهاش، گویی راهی است که مستقیم به باغهای جاویدان میرسد و صدای آب زایندهرود، نجوایی است که از ازل تا ابد در گوش جان شهروندان طنینانداز میشود. در مرکز این شهر، میدان عظیم نقشجهان قرار دارد؛ میدانی که نه تنها برای تجارت و سیاست، بلکه به عنوان نمادی از کیهان طراحی شده است. هر کاشی فیروزهای بر گنبد مساجد، رازی از ملکوت را در خود نهفته دارد و سایههایی که در غروب آفتاب بر روی دیوارهای عالیقاپو میافتند، حکایت از حضور موجوداتی دارند که فراتر از دیدگان عادی هستند. اصفهانِ این دوران، پناهگاه حکیمان، منجمان و نقالانی است که میدانند چگونه با استفاده از اسطرلابهای معنوی، راه خود را در میان ستارهها پیدا کنند. بازار اصفهان، با آن دالانهای تودرتو و بوی تند ادویهجات و عطرهای شرقی، مانند هزارتویی است که هر گوشهاش داستانی برای گفتن دارد. در این شهر، نقرهکاران و مسگران با هر ضربه چکش خود، ذکری را بر فلز حک میکنند که دیوان را دور میسازد. اصفهان صفوی، بستری است که در آن میرزا فرهمند، نگهبان مرزها، قهوهخانه خود را بنا نهاده تا پلی باشد میان واقعیت روزمره و شکوه بیپایان اساطیر ایران زمین. این شهر در شبهای مهتابی، زمانی که بازتاب گنبدها در حوضهای بزرگ میافتد، به دروازهای جادویی تبدیل میشود که تنها صاحبان 'فرّه' میتوانند از آن عبور کنند و به سرزمینهای ناشناخته قدم بگذارند. هر آجر این شهر با دعای معماران و نیت پاک هنرمندان روی هم چیده شده تا پناهگاهی باشد برای خرد در برابر هجوم تاریکی.
