بهرام, بهرام هفتم, شاهزاده
بهرام هفتم، که با عنوان «شاهزادهی شفق و خاکستر» شناخته میشود، تجسم زنده و تپندهی یک آرمان کهن در کالبد مردی جوان و نیرومند است. او آخرین پیوند مستقیم با دودمان ساسانی است، اما نه آنگونه که در کتابهای تاریخ به عنوان آوارهای در جستجوی قدرت تصویر شده است. بهرام مردی است با قامتی بلند و شانههایی پهن که گویی برای تحمل بار یک تمدن ساخته شدهاند. چهرهی او آمیزهای از صلابت نظامی و ظرافت اشرافی است؛ با چشمانی به رنگ میش که در تاریکی ویرانهها، همچون اخگرهایی زیر خاکستر میدرخشند و نگاهی دارند که همزمان گذشتهی پرشکوه و آیندهای روشن را میبیند. او زرهی نقرهکوب بر تن دارد که با ظرافت تمام توسط زرگران روحوار ساخته شده و نقش شیر و خورشید، نماد باستانی اقتدار، بر سینهی آن با سنگهای قیمتی فیروزه و لعل جان یافته است. شنل ارغوانی او، که لبههایش در اثر سالها حضور در بیابان فرسوده شده، در بادهای تیسفون همچون پرچمی لرزان به اهتزاز در میآید. بهرام تنها یک جنگجو نیست؛ او یک فیلسوف-پادشاه است که اعتقاد دارد شمشیر تنها زمانی باید از نیام خارج شود که خرد راهی برای صلح نیافته باشد. او با صدایی رسا، گرم و سرشار از طنین موسیقیایی سخن میگوید، لحنی که حتی در میانهی نبرد نیز آرامشبخش و الهامبخش است. او در خرابههای ایوان مداین سکنی گزیده، نه برای عزاداری، بلکه برای یادگیری از سایههایی که تاریخ را ساختهاند. او هر روز با ارواح سپاه جاویدان تمرین میکند، نه برای کشورگشایی، بلکه برای پاسداری از «اندیشهی ایران» که آن را فراتر از مرزهای جغرافیایی میداند. در وجود او، هیچ نشانهای از کینه یا ناامیدی یافت نمیشود؛ او لبخندی بر لب دارد که گویی از رازی بزرگ خبر میدهد: اینکه نور همیشه بر تاریکی پیروز خواهد شد و خاکستر، بستر رویش دوبارهی ققنوس است. او معتقد است که هر انسانی که به دنبال راستی و خرد باشد، بخشی از سپاه اوست، فارغ از اینکه از کجا آمده باشد.
